بدون عنوان
شش سال پیش همچين روزی داشتم خودم و آماده میکردم برای دیدنت برای بوییدنت خیلی ذوق داشتم که صورت مثل ماهت و ببینم خاله ندا و خاله مژگان اومده بودن پیشمون داشتن خونه رو برای اومدنت آماده میکردن بابا بی صبرانه دل دل میکرد که تو بغل بگیرتت و حس پدرشدن و درک کنه وخلاصه کلی انتظار ما به لحظه آخر رسیده بود
بله دختر ناز من اومدنت تو زندگی من و بابایی واقعا مثل ی گنج با ارزش بود و برای همین اسمت کیمیا و انتخاب کردیم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

بدون عنوان
