مادر
دکتر اومد کلی باهام خوش و بش کرد و کارای زايمان شروع شد ی ساعت روبرو م بود ی ربع به هفت برای ی لحظه تمام تنم لرزید چیزی از داخل دلم محکم کنده شد، واای خداایا صدای گریه دخترم تمام هستی من پرستارا گفتن ی دختر مینیاتوری زیبا
چون بيهوش نبودم جایزه گرفتم تورو گذاشتن رو سینم چند ثانیه بعد بردنت.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

مادر
