روزهای باتو بودن
سلام به قشنگ ترین دختر دنیا "گل مامان هرروز بزرگتر شده و با شیطونیاش خودش و حسابی تو دل همه جاکرده بود انصافا به جز خاله ها ابجی فروزان م خیلی دوست داشت و مرتب میخاست ببینتت برای سالم به دنیا اومدنت نذر داشتم تولد امام رضا بریم مشهد، سه ماهه بودی که قسمتت شد واونروز مشهد بودیم ی خاطره جالب بگم برات، جونم بگه که شب اول دیر رسیدیم درهای حرم بسته بود ی شب قبل تولد آقا کلی جمعیت پشت صحن آزادی بود که منتظر بودن نماز تموم بشه و برن داخل خاله ندا مارو همراهی میکرد و باما بود گفت من میرم و چون شلوغه تو و کیمیا بیرون باشید، تموم اون چهل دقیقه تو گریه کردی ازتو کیف خشک کن تو انداختم زیرت رویکی از صندلیها گذاشتمت و پمپرس تو چک کردم خبری نبود مثل گل تمیز بودی (بابا رفته بود ماشین و بذاره برای تخلیه چون ما با کامیون رفته بودیم) خاله اومد گفت چشه بچه گفتم نمیدونم فقط برگردیم هتل به محض سوار تاکسی شدن ساکت شدی رسیدیم تی وی و روشن کردیم داشت مشهد و نشون ميداد وجمعیت زائران برای تولد امام رضا داشتم لباساتو عوض میکردم که دیدم ی مورچه گازی بزرگ از لباست دراومد خندیدم گفتم آقا من بااين چيزا تسلیم نمیشم این مورچه مامور بود امشب نتونم زیارت کنم ولی من اذان صبح پیشتم، خلاصه کلی با خاله به این قضیه خندیدیم و دم صبح رفتیم نذرتو ادا کردم اون اولین سفر زیارتیت بود و خیلی خوش گذشت و فوق العاده آروم بودی. هميشه درپناه ضامن آهو خوش وسالم باشی مامانی.

روزهای باتو بودن
