روزهای باتو بودن
سلام قشنگم کیمیا مامان، یکسال گذشت و داری راه میری سه تا دندون داشتی (اولی که یادت هست کشیدیم) ناز و توپل به قول مامان بزرگ خش خش راه میری مامان، بابا، دده،امي،ددا، ابه،نون، ایخام، پیکا، لالا،کلماتی که میگفتی جمله زیاد نمیگفتی ولی فوق العاده باهوش بودی و مارو متوجه منظور خودت میکردی عاشق تاپ بازی بودی ی بار که برای کارش رفته بود دفتر از سر خيابون محل کارش (خ میرازی شیرازی الان بلدی چندبار باهاش رفتی)برات ی تاپ خریده بود خیلی جدید و باحال بود اصرار داشت که کمربند ایمنی باید داشته باشه تایی که دخترم میخاد سواربشه و این ویژگی و تاپ داشت و اومد با شوق برات وصلش کرد و توم کلی ذوق کردی و تا ی مدت تو اون خابت میبرد و وقتی مبخاستیم بیاریمت بیرون گریه میکردی و میخاستی اونجا بموني و ما تسلیم خاستت بودیم، دختر نازم من و بابایی واقعا خوشحال بودیم که هستی و برای خوشحالی تو حاضر به انجام هرکاری بودیم و تو هر روز به ما انرژی بیشتری میدادی و حضورت برامون معجزه بود.
کیمیا جونم خیلی دوست دارم.

روزهای باتو بودن
