روزهای باتو بودن
کیمیا مامان بهترین دختر دنیا سلام، سال 90داری راه رفتن و تجربه میکنی به مبل و بوفه دست میگرفتی و میخای بدون اهرم راه بری توی تیر ماه خاله مژگان به اتفاق بچه ها ش اومدن پیشمون برای تولد یک سالگی داشتیم تدارک میدیدم به خاله گفتم برات لباس پرنسسی بدوزه اونم برات دوخته بود آورده بود نرگس خیلی دوست داشت و تا فرصت گیر مياورد بغلت میکرد باهات تو خونه تاتي میکرد که راه بری تولد قشنگترین دختر دنیا عشق بابا نزدیک بود با بابا رفتیم کیک سفارش دادیم ی بی بی خشگل باهم نظر دادیم و رفتیم بقیه خرید و اینارو انجام دادیم برامون خیلی زود گذشته بود و میگفتیم دخترمون یک ساله شده خوشحال بودیم برات ی جشن مفصل گرفتیم کلی مهمون داشتیم و سه روز درحال رفت و آمد بودیم سورپرايز منو بابا یادت هست ماشین شارژ ی که برات خریدیم روز تولدت بردیمت تو اتاقت سوار شدی و با کنترل هدایتت کردیم سمت مهمونا همه ذوق کردن و دست زدن و هورا کشیدن وقتی دیدنت خیلی بامزه بود خودتم حیرون نگاه میکردی و من عاشقانه نگاهت میکردم تو تموم جون منی یکسال باتو بودن چه زود گذشته بود و بازهم خداروشکر که تو رو داشتم، خیلی دوست دارم.

روزهای باتو بودن
