kodakeman

روزهای باتو بودن

1395/4/24 14:47
نویسنده : mamani
57 بازدید
اشتراک گذاری

سلام قشنگم 

روزها گذشتن و دختر مامان بزرگتر شده پارک میبرمت خیلی به بچه های ديگه میچسبیدی بعضیاشون مهربون بعضیاشون کمتر و یسریشون تورو ترد میکردن، ناراحت میشدم بابا میگف دخترم تنهاس و این منو اذیت میکنه دوست دارم یا خواهر یا برادر داشته باشه. 

منم به اقتضاء سنم رو حرفاي بابا فکر کردم و چون بارداری و زايمان و بزرگ کردن تو خیلی خوب و خوش بود تصمیم گرفتیم که تورو از تنهایی دربياريم، یسری بحث و نظر داشتیم که ما دختر داریم و نمیخاییم دوتا بشه و خلاصه یسری تحقیق و بررسی کردیم و رفتیم یسری آزمایش دادیم که ببینیم ما میتونیم برات داداش بياريم یا نه. 

روز11اردیبهشت 92شسه تایی رفتیم آزمایشگاه و توم خوشحال که من داداشي میخام کارا رو انجام دادیم و عصر همون روز رفتیم خونه دایی محمد و قضیه رو درميون گذاشتیم و اونا خیلی استقبال کردن و خندیدن که ما چه کارایی میکنیم. 

آره قشنگم جواب آزمایش ما دو ماه طول کشید تا حاضر بشه و روزها با تو به سرعت سپری ميشد و تو هر روزماهتر میشدی و دلچسب تر. عزیز من دخترکم من خیلیی دوست دارم و از شکر خدا غافل نیستم برای داشتن دختری چون تو. 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به kodakeman می باشد