روزهای باتو بودن
سلام قشنگم
روزها گذشتن و دختر مامان بزرگتر شده پارک میبرمت خیلی به بچه های ديگه میچسبیدی بعضیاشون مهربون بعضیاشون کمتر و یسریشون تورو ترد میکردن، ناراحت میشدم بابا میگف دخترم تنهاس و این منو اذیت میکنه دوست دارم یا خواهر یا برادر داشته باشه.
منم به اقتضاء سنم رو حرفاي بابا فکر کردم و چون بارداری و زايمان و بزرگ کردن تو خیلی خوب و خوش بود تصمیم گرفتیم که تورو از تنهایی دربياريم، یسری بحث و نظر داشتیم که ما دختر داریم و نمیخاییم دوتا بشه و خلاصه یسری تحقیق و بررسی کردیم و رفتیم یسری آزمایش دادیم که ببینیم ما میتونیم برات داداش بياريم یا نه.
روز11اردیبهشت 92شسه تایی رفتیم آزمایشگاه و توم خوشحال که من داداشي میخام کارا رو انجام دادیم و عصر همون روز رفتیم خونه دایی محمد و قضیه رو درميون گذاشتیم و اونا خیلی استقبال کردن و خندیدن که ما چه کارایی میکنیم.
آره قشنگم جواب آزمایش ما دو ماه طول کشید تا حاضر بشه و روزها با تو به سرعت سپری ميشد و تو هر روزماهتر میشدی و دلچسب تر. عزیز من دخترکم من خیلیی دوست دارم و از شکر خدا غافل نیستم برای داشتن دختری چون تو.

روزهای باتو بودن
