kodakeman

روزهای باتو بودن

1395/4/24 15:20
نویسنده : mamani
59 بازدید
اشتراک گذاری

بهترین دختر دنیا سلام عزیزم

روزها و شبها گذشتن هوا گرم شده بود و من تو در نبود بابا کلی دلتنگش بودیم و اونم بخاطر ما کارش و کمتر کرده بود ی شب گرم راهی امل شدیم ماه رمضون بود شب 19تو راه بابا برای شام وايستاد از اونجايي که عاشق جيگر بودی بابا برات سفارش داد من حال خوبی نداشتم و با شما نيومدم و تو ماشين موندم بابات از این قضیه ناراحت شده بود و قبول کرده بودی که شام و بياريد تو ماشين پیش من شاید اونجوري بتونم بخورم، ی لحظه بابا برای تهیه یخ پایین رفته که من یواشکی چند تا از جیگری که خریده بود و خوردم و چقدر بهم چسبید توم بهم میخندیدی، خدایا چم شده بود من و جيگر داشتم ضعف میکردم از بوش بابا چه کار خوبی کرد که اومدين پیش من ولی اصلا به روی خودم نياوردم تو معصومانه منو نگاه میکردی 

شب و بابا رانندگی کرد و ساعت دوازده اینا جلوي ی مسجد وايستاد همونجا احیا گرفتیم و بعدش خابیدیم، تموم سفر دلم آشوب بود انگار ضعف داشتم تو راه برگشت بابا رفت کلی سوغات خرید صداش کردم گفتم معدم درد میکنه برام لواشک بخر شاید بهتر شدم ی لواشک بزرگ خرید چند تا تیکه ازش به شما دادم تا بجنبيد تمومش کردم الان که دارم مینویسم خندم گرفته خدا جون من چم شده، خلاصه گلم جونم بگه برات به سلامتی برگشتیم با اون حال بدم ولی خوش گذشت توم ی آب و هوایی عوض کرده بودی و کلی با بابایی حال کرده بودی، روز بعدش بعد افطار دوتایی رفتیم داروخونه من یواشکی از بابا تست بارداری خریدم توم میپرسیدی مامانی مریض شدی جوابت گفتم آره گل مامان خوب میشم. 

دختر قشنگم تو بهترین حس دنيا رو به من هدیه دادی تا ابد دوست دارم همیشه خوش و سلامت باشی عزيزم. 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به kodakeman می باشد