روزهای باتو بودن
سلام عزیزم کیمیا مامان عشق بابا
ی روز صبح زود بیدار شدم و تست و زدم و دیدم که مثبته خداایا من بازم دارم مامان میشم این غوغا دلم بیهوده نبود ی جورايي هل شدم تو کنار بابا خواب بودی آرومبابایی و صداکردم و گفتم که ما داریم دوباره بچه دار میشیم از جاش بلند شد و با تعجب چشماش و گشاد کرد و گفت خدایی راست میگی و گفتم آره والله یکم سکوت کردیم که ما هنوز جوابمون و نگرفتیم پس مراحل داشتن پسر دار شدن چی ميشه.
نگاهی عمیق به من کرد از جاش بلند شد و اومد پیش من گفت حتما حکمتی بوده هرچه از دوست آید خوش است اومد بوست کرد و باگفتن این جمله که کیمیامامانی داره برامون نی نی مياره بیدارت کرد بدو اومدی بغلم پرسیدی آره مامانی بوست کردم و گفتم آره مگه نی نی نمیخای گلم گفتی آره نی نی داداش نازی میخام.
حال مامان هر روز بدتر ميشد و تو هر روز بهانه بغل منو داشتی آره عزيز من داشتی صاحب داداش میشدی خدا جواب دلت وداده بود، یروز گذاشتمت خونه پیش بابا و رفتم دکتر تو مانیتور ی جسم کوچیک و دیدم که داشت تو دلم جاباز میکرد بله تست درست بود من دوباره مامان شدم و خوشحال برگشتم خونه، یکم مردد بودم بخاطر تو اگه برات مشکلی پیش بیاد و هزار اگه ديگه...
بابایی مثل هميشه دلداريم داد و گفت باهم ی بارداری خوب و میگذرونیم بابت کیمیا خیالت راحت باشه من بیشتر حواسم بهتون هست انصافا به حرفش عمل کرد و بیشتر از قبل مراقبت بود توم ذوق داشتی و میومدی شکم منو بوس میکردی، میدیدم که با قضیه خوب داری کنار میای خوشحال بودم و سختی من کمتر ميشد خیلی بهت فکر میکردم باخودم میگفتم دخترم کوچولو هنوز خدایا کمکم کن بتونم از پسش بر بيام و هیچ کوتاهی برای دخترم نکنم انگار ی جورايي بهت حساس شدم ی روز دایی زنگ زد و اصرار کرد که با کیمیا تنها نمون و بیشتر بیا خونه ما کیمیا خانوم دختر مهربونم خیلی به من کمک کردی کوچکترین آزاری به من ندادی دعا میکردم بدون مشکل بارداری بگذره انگار یادم نبود ی موجود کوچولو تو دلم دارم بیشتر دغدغه تورو داشتم اما خدا خیلی لطفش بیکرانه و ازش غافل نشدم و یاری خاستم که دختر قشنگم اذیت نشه و همینطور م شد.
دخترکم خیلی دوست دارم خداروشکر که تو رو دارم و باباي مهربونت.

روزهای باتو بودن
