روزهای باتو بودن
اینروزایی که ورق میزنم ديگه بايد به هر دوتون سلام بدم سلام عزیزای مامان گلای من
کسری جونم تو دلم ورج و وروجه ای میکنه که کیمیا اولاش میترسید ولی همش بوست میکرد و نوازشت میکرد کیمیا با این قضیه خوب کنار اومد و منمبا سختیاش داشتم دست و پنجه نرم میکردم بابا مارو همراهی میکرد خیلی ویار داشتم مدام زیر سرم بودم نای آشپزی نداشتم از اون آشپزخونه گرم خبری نبود بابا هم به تو رسیدگی میکرد هم به من و کسری طفلی سر دوراهي مونده بود مردی که برای هرچیز از من کمک ميگرفت خیلی مستقل شده بود و حواسش به همه چی بود منم بی انصافی کردم و یکم ازش دور شدم البته دست خودم نبود مرتب سفارش کیمیا و میکردم ی مدت خاله ندا اومد پیشمون ی مدت خاله مژگان با باز شدن مدرسه ها تنها شدیم کسری شيطون ابجی منو اصلا اذیت نکرد تو بارداری خیلی با هم فرق داشتید قابل قیاس نبوديد ولی روزگار مبگذشت و هر روز شکم من بزرگتر و کیمیا خانوم تر صبح که بیدار میشدی صبونه میخوردیم من تازه خابم میبرد آروم یا بازی میکردی یا تی وی نگاه میکردی (کسری تو دل مامان داره شش ماهه ميشه) خیلی مراقب من و نی نی بودی عاشقتم مهربونم به داشتنت افتخار میکردم و بزرگ شدن و به وضوح با رفتارت میدیدم. گلای من دوستون دارم شما همه جون من هستيد.

روزهای باتو بودن
