kodakeman

روزهای باتو بودن

1395/4/30 14:35
نویسنده : mamani
68 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به بهترین گلای دنیا 

تو روزهای آخر سال با همراهی خوب بابا و کیمیا جون دارم به سونو میرم برای نوبت زايمان، از شانس پرونده م گمشده بود و با حساب تقریبی و اصرار خودم یک هفته ديگه بايد برای زايمان راهی بشم. 

خاله ها دوروز بعد اومدن پیشمون و برام خونه تکونی کردن شب آخر برای شام رفتیم بیرون یکم خرید هرکس منو میدید برام آرزوی موفقیت داشت خیلی شکمم بزرگ و کشیده بود اونا نمیدونستن که چند ساعت بعد نوبت عمل دارم هه هه، خدایا شکرت که با سختی زیاد تموم شد و من دارم پسرم و بدنيا ميارم، کیمیا که خیلی شوق داشت هرچی میدید ميگفت برای داداشم بخرید و از استرس ما برای اومدن ی بچه ديگه کنارش کم میکرد آخه خیلی مهربونی گلم خیلیم رئوف هستی اگه اغراق نکنم هردو ما (منو بابایی) مهربونیم اما بابا بیشتر و این ویژگی از بابا داری همين باعث دلگرمی ما که تو حس بدی نداری با اومدن داداشت چون تو این چند ماه خیلی بهش انس گرفته بودی و مرتب باهاش حرف میزدی و نوازشش میکردی. 

جونم براتون بگه تا صبح بیدار بودیم و ساعت 5راهی بیمارستان شدیم منو بابایی و خاله مژگان، کیمیا و نرگس و ندا خونه موندن. 

کیمیا جونم برای داشتنت خداروشکر و برای قدمت شکر همیشه دوست دارم دختر نازم. 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به kodakeman می باشد