آغوش
دلم آغوش میخاست اما نبود و نمیتونستم دردم و مخفی کنم
بابایی و بابابزرگ وخاله فاطي رفتن خونه تا عصر برای ملاقات بیان خاله مژگان همراه من و تو موند بیمارستان از دیدنت سیر نمیشدم اتاق نوزادن راهرو کنار اتاق ما بود همش به خاله میگفتم برو بچم و ببین شب به اصرار دو ساعت اومدی کنارمون خوابيدي خوشحال بود خیلی چون شش سال قبلش در اثر فشار خون ابجیت هانیه روهشت ماهه بدنيا آوردم و اون فقط نه روز بامابود.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

آغوش
