kodakeman

آغوش

1395/4/24 1:49
نویسنده : mamani
53 بازدید
اشتراک گذاری

دلم آغوش میخاست اما نبود و نمیتونستم دردم و مخفی کنم 

بابایی و بابابزرگ وخاله فاطي رفتن خونه تا عصر برای ملاقات بیان خاله مژگان همراه من و تو موند بیمارستان از دیدنت سیر نمیشدم اتاق نوزادن راهرو کنار اتاق ما بود همش به خاله میگفتم برو بچم و ببین شب به اصرار دو ساعت اومدی کنارمون خوابيدي خوشحال بود خیلی چون شش سال قبلش در اثر فشار خون ابجیت هانیه روهشت ماهه بدنيا آوردم و اون فقط نه روز بامابود. 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به kodakeman می باشد