مادر شدم
ساعت پنج به اتفاق دایی و بابابزرگ وخاله مژگان و خاله فاطي و بابایی راهی شدیم، ی چیزی باهام کم بود. کارای بستری تموم شد ی خداحافظی گرم کردم و رفتم اتاق عمل اونجا گفتم ببهوشی نمیخام با دکترم صحبت کردن با تفاوق راضی شدن منو از کمر سرکنن،ساعت نزدیک هفت بود زمان نمیذاشت.
نویسنده :
mamani
1:12

