روزهای باتو بودن
زیباترین دختر دنیا قشنگم روزبروز توپل تر ميشه و داره شیرین کاری میکنه ریختن کتابا و نشستن تو کابینت و کمد از جمله کارات بود هفت ماهه بودی که نشستی خیلی خوش خوراک و شیک پوش هرجا ميرفتيم همه ذوق میکردن برات خاله مژگان مرتب جوياي احوالت بود از هشت ماهگی چهار دست و پا رفتی و میذاشتمت تو روروک نزدیکای عید بود ی روز باباي داشت شیر دستشویی و عوض میکرد منم نهار میذاشتم ی لحظه برگشتم دیدم نیستی ی جیغ بنفش زدم گفتم کیمیا نیست بابا هراسون اومد بیرون دوتایی رفتیم سمت اتاقا دیدیم رفتی داخل اتاق خودت سرت رو بالا نگه داشتی و داری با دقت نگاه میکنی خنده ای بلند زدیم و دوتایی هل شدیم که زودتر بغلت کنیم و سه تایی همدیگر رو محکم بغل کردیم و غرق بوسه کردیم تورو...
نویسنده :
mamani
12:25

