kodakeman

بدون عنوان

عزیزم دختر قشنگم تورو کنار خودم داشتم خیلی حس خوبی بود همش خداروشکر میکردم که سالم تو بغل گرفتمت  چیزی بامن کم بود بعد چند ساعت پرستارا برای بلند کردن من اومدن کمکم برش زیر دلم درد نداشت، دردی عمیق تر بر جان داشتم و اون چیزی نبود جز جای خالی مامانم وشروع به گریه کردم........... 
24 تير 1395

مادر

دکتر اومد کلی باهام خوش و بش کرد و کارای زايمان شروع شد ی ساعت روبرو م بود ی ربع به هفت برای ی لحظه تمام تنم لرزید چیزی از داخل دلم محکم کنده شد، واای خداایا صدای گریه دخترم تمام هستی من پرستارا گفتن ی دختر مینیاتوری زیبا  چون بيهوش نبودم جایزه گرفتم تورو گذاشتن رو سینم چند ثانیه بعد بردنت. 
24 تير 1395

مادر شدم

ساعت پنج به اتفاق دایی و بابابزرگ وخاله مژگان و خاله فاطي و بابایی راهی شدیم، ی چیزی باهام کم بود.  کارای بستری تموم شد ی خداحافظی گرم کردم و رفتم اتاق عمل اونجا گفتم ببهوشی نمیخام با دکترم صحبت کردن با تفاوق راضی شدن منو از کمر سرکنن،ساعت نزدیک هفت بود زمان نمیذاشت.
24 تير 1395

تولد کیمیا جونم

امروز 24تیر 95الان شش سالت تموم شده گل مامان، ی همچين شبی تا اذان صبح با خاله اینا بیدار بودیم دوست صمیمی مامان که میشناسی خاله فاطي اونم آخرشب سارا دخترش رو گذاشته بود پیش باباش تا منو برای رفتن بیمارستان همراهی کنه کلی گفتیم و خندیدیم زود داشتی میومدی دوهفته چون تکونت کم شده بود دل تو دلم نبود برای حس مادری. 
24 تير 1395

بدون عنوان

شش سال پیش همچين روزی داشتم خودم و آماده میکردم برای دیدنت برای بوییدنت خیلی ذوق داشتم که صورت مثل ماهت و ببینم خاله ندا و خاله مژگان اومده بودن پیشمون داشتن خونه رو برای اومدنت آماده میکردن بابا بی صبرانه دل دل میکرد که تو بغل بگیرتت و حس پدرشدن و درک کنه وخلاصه کلی انتظار ما به لحظه آخر رسیده بود  بله دختر ناز من اومدنت تو زندگی من و بابایی واقعا مثل ی گنج با ارزش بود و برای همین اسمت کیمیا و انتخاب کردیم. 
23 تير 1395

بدون عنوان

سلام خوشحالم که تو جمع یسری مامان مهربون و گل اومدم کلی دلنوشته دارم بذارم اولین فرصت شروع میکنم  مرسی دوست خوبم نوشين جون که راهنمایی کردن تا بتونم حکشون کنم 
22 تير 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به kodakeman می باشد