kodakeman

روزهای با شما بودن

کیمیا و کسری جونم سلام عزیزام  جونم براتون بگه ی باباي مهربون تو تموم کودکی شما منو تنها نذاشت من هرروز بیشتر دوستون دارم به داشتن شما افتخار میکنم و به خودممیبالم ، کسری از ابجیش زرنگتر بود تو 8ماهگی کامل راه ميره خیلی بامزه بود با اون قدوبالا راهمیره به همه چی دست ميزنه اتاق و بهم ميزنه وای خداجونم چه زود گذشت زمان مثل برق گذشته بود خیلی شیطنت داشتی کلی شیرین کاری میکردی کیمیا ميره مهد کودک که جبران مافات منو داشته باشه صبح که بیدار ميشه کسری م بیدار ميشه بعد صبحانه بازم میخابی نزدیک اومدن کیمیا جلو در میری و از خودت سروصدا درمیاری خداجونم چه خوبه که دخترم تنها نیست و بجز منو باباش یکی دیگه منتظرش هست قلبی ديگه که براش میتپه، ابجیم ...
30 تير 1395

روزهای با شما بودن

بهترین گلای دنیا کیمیا جون و کسری جون سلام  روزها سپری میشدن کسری ی نویدتازه بود برای کیمیا خیلی به ما کمک میکرد از اینکه بچه هام دوتا شده بودن خیلی حس خوبی داشتم و سختی روزمره داشتن دوتا وروجک خشگل برام هموار شده بود و بابایی مثل من ذوقتونو میکرد ازدر که ميومد بوس اول برای بچه اولش بود بعد کسری براش مهم بود که دختر حساستر م هست، کسری برخلاف کیمیا خیلی بد واکسن بودی واای اسمش مياد حالم گرفته ميشه اما به مامانی دست تنها کمک کردی و خیلی زود شروع کردی به سینه خیز رفتن 4ماهگی خیز برمیداشتی شيطون و شلوغ غرق بوسه کیمیا بودی مدام خیلی مراقبت بود زمانیکه کارداشتم. بهمون گفته بودن تا کوچولویی ختنه بشي اما بابایی قبول نکرد دقیقا 6ماهت پرشده بود...
30 تير 1395

به جمع ما خوش اومدی

سلام گلای قشنگم  کسری ی پسرسالم و ناز به جمع ما اضافه شده بود بابا از دیدنت کلی تعجب کرده بود آخه شما از لحاظ ظاهر و همه چیز باهم فرق داشتید ابجی خیلی ناز و ریزه میزه بود با موهای پر و مشکی و تو سفید و کچل بودی معلوم بود خیلی خوشحاله اما اصلا از کیمیا غافل نبود ظهر برگشت خونه تا عصر برای ملاقات کیمیا و ندا و نرگس و بياره، کیمیا کلی از صبح بهانه گرفته بود و منم به اصرار که بیارنش پیشمون.  عصر اومدن کیمیا قیافش دیدنی بود همش صدات میکرد محمد کسری داداشي با چشات دنبال صدا بودی تو اتاق بمب خنده ترکید پرستارا جمع شدن اونجا کلی خندیدن از دیدن کیمیا ذوق زده شدن تورو يادشون رفت، با خودم گفتم وای خدایا شکرت که کیمیا با حضور تو انقدر آروم...
30 تير 1395

به جمع ما خوش اومدی

سلام گلای قشنگم  کسری ی پسرسالم و ناز به جمع ما اضافه شده بود بابا از دیدنت کلی تعجب کرده بود آخه شما از لحاظ ظاهر و همه چیز باهم فرق داشتید ابجی خیلی ناز و ریزه میزه بود با موهای پر و مشکی و تو سفید و کچل بودی معلوم بود خیلی خوشحاله اما اصلا از کیمیا غافل نبود ظهر برگشت خونه تا عصر برای ملاقات کیمیا و ندا و نرگس و بياره، کیمیا کلی از صبح بهانه گرفته بود و منم به اصرار که بیارنش پیشمون.  عصر اومدن کیمیا قیافش دیدنی بود همش صدات میکرد محمد کسری داداشي با چشات دنبال صدا بودی تو اتاق بمب خنده ترکید پرستارا جمع شدن اونجا کلی خندیدن از دیدن کیمیا ذوق زده شدن تورو يادشون رفت، با خودم گفتم وای خدایا شکرت که کیمیا با حضور تو انقدر آروم...
30 تير 1395

مادر شدم

12اسفند من دوباره مادر شدم و مادری ندارم که منو همراهی کنه...  اصلا از نبود مامانم غافل نمیشم هرجا که نیست برام داغش تازه ميشه خیلی سخته برام اما باید حفظ ظاهر کنم چون من ی موجود معصوم و دارم به این دنیای پر هیاهو ميارم و این درد تا ابد همراهمه...  ساعت 7/5مثل همیشه دکتر وارد اتاق عمل شد و من نخاستم بیهوش بشم تا پسر گلمو حس کنم و تبعیضی قائل نباشم بین بچه هام صدای بلند گریه کسری و شنيدم ی پسر تمیز و توپل (پرستارا گفتن) گذاشتنت رو سینم و چند ثانیه بعد بردنت خداایا چه حس خوبی داشتم به سلامت زايمان کردم و تورو سالم دیدم ای جونم اصلا فکرشو نمیکردم انقدر با کیمیا تفاوت داشته باشی حیرون بودم، دردم شدید شد منو با مسکن قوی اروم کردن دل...
30 تير 1395

روزهای باتو بودن

سلام به بهترین گلای دنیا  تو روزهای آخر سال با همراهی خوب بابا و کیمیا جون دارم به سونو میرم برای نوبت زايمان، از شانس پرونده م گمشده بود و با حساب تقریبی و اصرار خودم یک هفته ديگه بايد برای زايمان راهی بشم.  خاله ها دوروز بعد اومدن پیشمون و برام خونه تکونی کردن شب آخر برای شام رفتیم بیرون یکم خرید هرکس منو میدید برام آرزوی موفقیت داشت خیلی شکمم بزرگ و کشیده بود اونا نمیدونستن که چند ساعت بعد نوبت عمل دارم هه هه، خدایا شکرت که با سختی زیاد تموم شد و من دارم پسرم و بدنيا ميارم، کیمیا که خیلی شوق داشت هرچی میدید ميگفت برای داداشم بخرید و از استرس ما برای اومدن ی بچه ديگه کنارش کم میکرد آخه خیلی مهربونی گلم خیلیم رئوف هستی اگه اغر...
30 تير 1395

روزهای باتو بودن

سلام به بهترین گلای دنیا کیمیا جون و کسری جون  ديگه با انجام سونو دغدغه ما سرانجام گرفت و متوجه شدیم پسر دار شدیم من خیلی خوشحالم آخه دوس داشتم کیمیا یدونه باشه و من داشتن پسرم تجربه کنم ناگفته نمونه بابا گفته بود اگه بچه دختر بود مراحل و طی میکنیم که پسرم داشته باشیم راستی همین سونو تعیین جنسیت نزدیک آزمایشگاه بود که برای کروموزوم داده بودیم اونروز تازهجواب و گرفتیم که متوجه شدیم ما میتونیم صاحب فرزند پسر بشيم. با دختر عمه فاطمه رفته بودیم سونو کیمیا با مهرسا پیش عمه ناهید بودن فاطمه همونجا زنگ زد خونه خبر داد که بچه پسره و قول مشتلق گرفت از داییش (بابایی) کیمیا به مراد دلش رسیده بود واقعا نی نی داداش نازی بود، روزگار تندتر سپری شد...
24 تير 1395

روزهای باتو بودن

اینروزایی که ورق میزنم ديگه بايد به هر دوتون سلام بدم سلام عزیزای مامان گلای من  کسری جونم تو دلم ورج و وروجه ای میکنه که کیمیا اولاش میترسید ولی همش بوست میکرد و نوازشت میکرد کیمیا با این قضیه خوب کنار اومد و منمبا سختیاش داشتم دست و پنجه نرم میکردم بابا مارو همراهی میکرد خیلی ویار داشتم مدام زیر سرم بودم نای آشپزی نداشتم از اون آشپزخونه گرم خبری نبود بابا هم به تو رسیدگی میکرد هم به من و کسری طفلی سر دوراهي مونده بود مردی که برای هرچیز از من کمک ميگرفت خیلی مستقل شده بود و حواسش به همه چی بود منم بی انصافی کردم و یکم ازش دور شدم البته دست خودم نبود مرتب سفارش کیمیا و میکردم ی مدت خاله ندا اومد پیشمون ی مدت خاله مژگان با باز شدن مدرس...
24 تير 1395

روزهای باتو بودن

سلام عزیزم کیمیا مامان عشق بابا  ی روز صبح زود بیدار شدم و تست و زدم و دیدم که مثبته خداایا من بازم دارم مامان میشم این غوغا دلم بیهوده نبود ی جورايي هل شدم تو کنار بابا خواب بودی آرومبابایی و صداکردم و گفتم که ما داریم دوباره بچه دار میشیم از جاش بلند شد و با تعجب چشماش و گشاد کرد و گفت خدایی راست میگی و گفتم آره والله یکم سکوت کردیم که ما هنوز جوابمون و نگرفتیم پس مراحل داشتن پسر دار شدن چی ميشه. نگاهی عمیق به من کرد از جاش بلند شد و اومد پیش من گفت حتما حکمتی بوده هرچه از دوست آید خوش است اومد بوست کرد و باگفتن این جمله که کیمیامامانی داره برامون نی نی مياره بیدارت کرد بدو اومدی بغلم پرسیدی آره مامانی بوست کردم و گفتم آره مگه نی ...
24 تير 1395

روزهای باتو بودن

بهترین دختر دنیا سلام عزیزم روزها و شبها گذشتن هوا گرم شده بود و من تو در نبود بابا کلی دلتنگش بودیم و اونم بخاطر ما کارش و کمتر کرده بود ی شب گرم راهی امل شدیم ماه رمضون بود شب 19تو راه بابا برای شام وايستاد از اونجايي که عاشق جيگر بودی بابا برات سفارش داد من حال خوبی نداشتم و با شما نيومدم و تو ماشين موندم بابات از این قضیه ناراحت شده بود و قبول کرده بودی که شام و بياريد تو ماشين پیش من شاید اونجوري بتونم بخورم، ی لحظه بابا برای تهیه یخ پایین رفته که من یواشکی چند تا از جیگری که خریده بود و خوردم و چقدر بهم چسبید توم بهم میخندیدی، خدایا چم شده بود من و جيگر داشتم ضعف میکردم از بوش بابا چه کار خوبی کرد که اومدين پیش من ولی اصلا به روی خود...
24 تير 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به kodakeman می باشد