روزهای باتو بودن
سلام قشنگم روزها گذشتن و دختر مامان بزرگتر شده پارک میبرمت خیلی به بچه های ديگه میچسبیدی بعضیاشون مهربون بعضیاشون کمتر و یسریشون تورو ترد میکردن، ناراحت میشدم بابا میگف دخترم تنهاس و این منو اذیت میکنه دوست دارم یا خواهر یا برادر داشته باشه. منم به اقتضاء سنم رو حرفاي بابا فکر کردم و چون بارداری و زايمان و بزرگ کردن تو خیلی خوب و خوش بود تصمیم گرفتیم که تورو از تنهایی دربياريم، یسری بحث و نظر داشتیم که ما دختر داریم و نمیخاییم دوتا بشه و خلاصه یسری تحقیق و بررسی کردیم و رفتیم یسری آزمایش دادیم که ببینیم ما میتونیم برات داداش بياريم یا نه. روز11اردیبهشت 92شسه تایی رفتیم آزمایشگاه و توم خوشحال که من داداشي میخام کارا رو...
نویسنده :
mamani
14:47

