kodakeman

روزهای باتو بودن

سلام به قشنگ ترین دختر دنیا "گل مامان هرروز بزرگتر شده و با شیطونیاش خودش و حسابی تو دل همه جاکرده بود انصافا به جز خاله ها ابجی فروزان م خیلی دوست داشت و مرتب میخاست ببینتت برای سالم به دنیا اومدنت نذر داشتم تولد امام رضا بریم مشهد، سه ماهه بودی که قسمتت شد واونروز مشهد بودیم ی خاطره جالب بگم برات، جونم بگه که شب اول دیر رسیدیم درهای حرم بسته بود ی شب قبل تولد آقا کلی جمعیت پشت صحن آزادی بود که منتظر بودن نماز تموم بشه و برن داخل خاله ندا مارو همراهی میکرد و باما بود گفت من میرم و چون شلوغه تو و کیمیا بیرون باشید، تموم اون چهل دقیقه تو گریه کردی ازتو کیف خشک کن تو انداختم زیرت رویکی از صندلیها گذاشتمت و پمپرس تو چک کردم خبری نبود مثل گل تمی...
24 تير 1395

سکوت سالها تنهایی شکست

دختر قشنگم اومدنت تو زندگی من بابا جون ی معجزه بود زنگ خنده و گریه هات روح تازه ای داده بود به زندگيمون و پس هر اتفاقی جای مامان جون برام خالی بود و همش میگفتم اگه الان زنده بود چه و چه....  عزیز مادر امید وارم بتونم مادری باشم که همیشه موفقیت تو رو ببینم و هرروز که بزرگتر میشی بیشتر به وجودت افتخار کنم تو همه جون من هستی خدا رو شکر که هستی شاد باشی و تندرست گل من. 
24 تير 1395

بدون عنوان

عزیزم کیمیا جان مامان بعد از سختی و تلخی که چند سال ازش گذشته بودتو رو داشتم تموم جونم دلبرکم خیلی آروم و ناز بودی هیچ چیز نمیتونست منو آزار بده چون تورو داشتم بابایی همش حسودی میکرد به ما ميگفت ديگه منو يادت رفته با اومدن کیمیا براي همين بیشتر خونه میموند و کلی باهات وقت میگذروند ناگفته نمونه که فکر نمیکردم بتونه ی نوزاد و حموم بره تورو از 15روزگی حموم برد خوب از پسش براومده بود به قول خودش عششق بابایی کیمیا. 
24 تير 1395

آغوش

دلم آغوش میخاست اما نبود و نمیتونستم دردم و مخفی کنم  بابایی و بابابزرگ وخاله فاطي رفتن خونه تا عصر برای ملاقات بیان خاله مژگان همراه من و تو موند بیمارستان از دیدنت سیر نمیشدم اتاق نوزادن راهرو کنار اتاق ما بود همش به خاله میگفتم برو بچم و ببین شب به اصرار دو ساعت اومدی کنارمون خوابيدي خوشحال بود خیلی چون شش سال قبلش در اثر فشار خون ابجیت هانیه روهشت ماهه بدنيا آوردم و اون فقط نه روز بامابود. 
24 تير 1395

بدون عنوان

عزیزم دختر قشنگم تورو کنار خودم داشتم خیلی حس خوبی بود همش خداروشکر میکردم که سالم تو بغل گرفتمت  چیزی بامن کم بود بعد چند ساعت پرستارا برای بلند کردن من اومدن کمکم برش زیر دلم درد نداشت، دردی عمیق تر بر جان داشتم و اون چیزی نبود جز جای خالی مامانم وشروع به گریه کردم........... 
24 تير 1395

مادر

دکتر اومد کلی باهام خوش و بش کرد و کارای زايمان شروع شد ی ساعت روبرو م بود ی ربع به هفت برای ی لحظه تمام تنم لرزید چیزی از داخل دلم محکم کنده شد، واای خداایا صدای گریه دخترم تمام هستی من پرستارا گفتن ی دختر مینیاتوری زیبا  چون بيهوش نبودم جایزه گرفتم تورو گذاشتن رو سینم چند ثانیه بعد بردنت. 
24 تير 1395

مادر شدم

ساعت پنج به اتفاق دایی و بابابزرگ وخاله مژگان و خاله فاطي و بابایی راهی شدیم، ی چیزی باهام کم بود.  کارای بستری تموم شد ی خداحافظی گرم کردم و رفتم اتاق عمل اونجا گفتم ببهوشی نمیخام با دکترم صحبت کردن با تفاوق راضی شدن منو از کمر سرکنن،ساعت نزدیک هفت بود زمان نمیذاشت.
24 تير 1395

تولد کیمیا جونم

امروز 24تیر 95الان شش سالت تموم شده گل مامان، ی همچين شبی تا اذان صبح با خاله اینا بیدار بودیم دوست صمیمی مامان که میشناسی خاله فاطي اونم آخرشب سارا دخترش رو گذاشته بود پیش باباش تا منو برای رفتن بیمارستان همراهی کنه کلی گفتیم و خندیدیم زود داشتی میومدی دوهفته چون تکونت کم شده بود دل تو دلم نبود برای حس مادری. 
24 تير 1395

بدون عنوان

شش سال پیش همچين روزی داشتم خودم و آماده میکردم برای دیدنت برای بوییدنت خیلی ذوق داشتم که صورت مثل ماهت و ببینم خاله ندا و خاله مژگان اومده بودن پیشمون داشتن خونه رو برای اومدنت آماده میکردن بابا بی صبرانه دل دل میکرد که تو بغل بگیرتت و حس پدرشدن و درک کنه وخلاصه کلی انتظار ما به لحظه آخر رسیده بود  بله دختر ناز من اومدنت تو زندگی من و بابایی واقعا مثل ی گنج با ارزش بود و برای همین اسمت کیمیا و انتخاب کردیم. 
23 تير 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به kodakeman می باشد