روزهای باتو بودن
سلام به قشنگ ترین دختر دنیا "گل مامان هرروز بزرگتر شده و با شیطونیاش خودش و حسابی تو دل همه جاکرده بود انصافا به جز خاله ها ابجی فروزان م خیلی دوست داشت و مرتب میخاست ببینتت برای سالم به دنیا اومدنت نذر داشتم تولد امام رضا بریم مشهد، سه ماهه بودی که قسمتت شد واونروز مشهد بودیم ی خاطره جالب بگم برات، جونم بگه که شب اول دیر رسیدیم درهای حرم بسته بود ی شب قبل تولد آقا کلی جمعیت پشت صحن آزادی بود که منتظر بودن نماز تموم بشه و برن داخل خاله ندا مارو همراهی میکرد و باما بود گفت من میرم و چون شلوغه تو و کیمیا بیرون باشید، تموم اون چهل دقیقه تو گریه کردی ازتو کیف خشک کن تو انداختم زیرت رویکی از صندلیها گذاشتمت و پمپرس تو چک کردم خبری نبود مثل گل تمی...
نویسنده :
mamani
12:16

