روزهای باتو بودن
اینروزایی که ورق میزنم ديگه بايد به هر دوتون سلام بدم سلام عزیزای مامان گلای من کسری جونم تو دلم ورج و وروجه ای میکنه که کیمیا اولاش میترسید ولی همش بوست میکرد و نوازشت میکرد کیمیا با این قضیه خوب کنار اومد و منمبا سختیاش داشتم دست و پنجه نرم میکردم بابا مارو همراهی میکرد خیلی ویار داشتم مدام زیر سرم بودم نای آشپزی نداشتم از اون آشپزخونه گرم خبری نبود بابا هم به تو رسیدگی میکرد هم به من و کسری طفلی سر دوراهي مونده بود مردی که برای هرچیز از من کمک ميگرفت خیلی مستقل شده بود و حواسش به همه چی بود منم بی انصافی کردم و یکم ازش دور شدم البته دست خودم نبود مرتب سفارش کیمیا و میکردم ی مدت خاله ندا اومد پیشمون ی مدت خاله مژگان با باز شدن مدرس...
نویسنده :
mamani
16:16

